چرچیل و راننده تاکسی
چرچيل (نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می*رفت.
هنگامی که به آن جا رسيد به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم"
چرچيل از علاقه*ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق*زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده تاکسی با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگربخواهيد، تا فردا هم اين*جا منتظر می مانم" .
هنگامی که به آن جا رسيد به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم"
چرچيل از علاقه*ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق*زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده تاکسی با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگربخواهيد، تا فردا هم اين*جا منتظر می مانم" .
(بیچاره چرچیل چه ذوقی کرده بود. اگه میدونست با یه اسکناس ده پوندی نظر راننده رو نسبت به خودش عوض می کنه هیچ وقت دست نمی کرد تو جیبش و از این حاتم بخشیا نمیکرد
. راستی یه نخست وزیر باشی و ماشین شخصی با اسکرت نداشته باشی؟عجیبه ها!!!!!!!
)
(گرداورنده:خانم آبشناس)
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:59 توسط مدیران آینده
|
من خدا را دارم،كوله بارم بر دوش،سفري مي بايد!سفري بي همراه،گم شدن تا ته تنهايي محض،سازكم با من گفت: هر كجا لرزيدي،از سفر ترسيدي،تو بگو از ته دل،من خدا را دارم