حکایت گربه و کاسه عتیقه
عتیقهفروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید كاسهای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشهای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن مینهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند میخری؟ گفت: یك درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقهفروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
عتیقهفروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروختهام. كاسه فروشی نیست.
*
عتیقهفروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروختهام. كاسه فروشی نیست.
*
*
*هرگز فکر نکنید *
*دیگران احمقند*
(فرستنده:خانم موذنی)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:59 توسط مدیران آینده
|
من خدا را دارم،كوله بارم بر دوش،سفري مي بايد!سفري بي همراه،گم شدن تا ته تنهايي محض،سازكم با من گفت: هر كجا لرزيدي،از سفر ترسيدي،تو بگو از ته دل،من خدا را دارم